part four

Seventh Heaven :)

اما این حرف‌ها چیزی را حل نکرد. دخترک دوباره شروع کرد به گریه کردن. شدیدتر از قبل. شانه‌های کوچکش می‌لرزید و صدای هق‌هق‌هایش در سکوتِ شب پیچید.

ناگهان، صورتِ جونگ‌کوک خشک شد. تمام حس از آن پاک شد. این تغییرِ ناگهانی، ترسناک‌تر از هر تهدیدی بود. انگار کسی نقابِ صورتش را یک‌باره کشیده باشد و هیچ‌چیزی زیر آن نمانده باشد. صدایش، بی‌احساس، سرد، مانند تیغی که از روی پوست بگذرد:

— «اینا رو نگفتم که به گریه کردن ادامه بدی، بچه‌جون...»

مکثی که در آن، نفس کشیدن هم سخت بود.

— «اینا رو گفتم که برای مرگِ راحت‌ت آماده بشی.»

و ناگهان، از پشتِ سر، صدایی پیچید. بم، سنگین، فرمان دهنده، مانند صدای رعدی که از دور می‌آید:

— «بس کن.»

جونگ‌کوک برگشت.

و در آن تاریکی، چشمانی آشنا را دید. چشمانی که هیچ‌وقت نمی‌توانست نادیده بگیرد.

اربابش.

جیمین.

جونگ‌کوک با لبخندی که طعمِ تمسخر داشت، چرخید و رو به جیمین ایستاد. دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم باز کرد، اما نگاهش شیطان‌وار بود:

— «به به... می‌بینم که ارباب افتخار داده از اتاقش بیاد بیرون...»

کمی سرش را کج کرد و با لحنی که بازیگوشیِ خطرناکی در آن موج می‌زد، ادامه داد:

— «بذار ببینم... چند روز بود؟» با انگشتانش حساب کرد، «اوممم... یه چند هفته‌ای؟»

خندید.

اما جیمین، بی‌احساس‌تر از همیشه، با نگاهی که به عمقِ تاریکی خیره شده بود، گفت:

— «تو کی قراره دست از این مسخره‌بازی‌هات برداری؟»

جونگ‌کوک با همان لبخند شیطان‌آمیز، سرش را کج کرد و :

— «نه دیگه نشد... سؤال رو با سؤال جواب نمیدن که.»

جیمین نگاه سردی به او انداخت. انگار که حوصله‌ی این شوخی‌ها را نداشت. با صدایی بی‌احساس، مثل سنگی که از بلندی پرت شود، گفت:

— «فقط اومده بودم یه دوری بزنم این اطراف.»

جونگ‌کوک ابرویش را بالا انداخت. لبخندی که تا گوش‌هایش می‌رسید:

— «هومممم... عالیه، پسر.» مکثی که پر از طعنه بود، «هیچ‌وقت.»

جیمین مبهوت شد. ابروهایش در هم رفت:

— «منظورت چیه که "هیچ‌وقت"؟»

جونگ‌کوک خندید. خنده‌ای بلند که در تاریکی پیچید. بعد با لحنی که مثل چاقو برنده بود، جواب داد:

— «داری پیر می‌شی، پسر... جواب سؤالتو دادم دیگه.»

و حرفش را با همان خنده‌ی مسخره‌آمیز تمام کرد.

دخترک، در میان این پچ‌پچ‌های تاریک، نفهمید چه نیرویی به پاهایش جان تازه‌ای بخشید. از فرصتِ مکالمه‌ی این دو استفاده کرد. بلند شد.

چند قدمی به سمتِ نجات.

اما صدای عربده‌ای مانند غرشِ طوفان، از پشت سرش پیچید:

— «صبرررررررر کنننننننن!»

دیر شده بود.

زمین زیر پایِ دخترک، یک‌باره خالی شد. گودالی دراز، دهانی باز که تاریکیِ عمیق‌تری را در خود داشت. پایش لغزید و بدنِ کوچکش، مانند پروانه‌ای که بال‌هایش شکسته، به پایین سقوط کرد.

و جیغ.

اما این جیغ، تنها نبود.

درست در همان لحظه‌ای که صدای دخترک به اوجِ ترسناک‌اش رسید، جیغِ دیگری در هم آمیخت با آن. از بالای گودال، از جایی که جیمین ایستاده بود.

صدای جیمین، عمیق، سوزناک، عربده‌ای که مغزِ استخوان را می‌سوزاند.

روی دو زانو افتاده بود، دست‌هایش را روی گوش‌هایش فشار می‌داد، طوری که انگار می‌خواهد جمجمه‌اش را بشکند. اما دیگر دیر بود. صدای جیغ، همزمان با آن دخترک، در مغزش نفوذ کرده بود.

و او، هزار سالِ تحمل‌کردنِ این صدا را، در یک ثانیه، دوباره زندگی می‌کرد.

دخترک اما، از ته گودال، نمی‌دانست که جیغِ او، چه طوفانی در وجودِ خون‌آشامِ قدرتمند به پا کرده است. او نمی‌دانست که جیمین، به صدای جیغ حساس است. نمی‌دانست که هر جیغی، برای او، حکمِ مرگ را دارد. نمی‌دانست که صدای او، لحظاتی پیش، یکی از بزرگ‌ترین وحشت‌های زندگیِ جیمین را دوباره زنده کرده است. او فقط می‌دانست که در تاریکیِ عمیق‌تری افتاده، و حالا دیگر، نه جیمین، نه جونگ‌کوک، و نه هیچ کس، نمی‌تواند صدایِ سکوتِ بعد از این جیغ را کنترل کند.

و جنگل، نفس‌هایش را حبس کرد.
دیدگاه ها (۰)

part five

part three

part two

معامله p10آن شب، قبل از خواب، جونگ‌کوک کشوی کوچکش را باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط